چشمانم را با چشمانت جمع مى بندم تا با آن بنگرم جهان بيکران را
واقعیت، همینی ست که با دست لمس می کنیم، به چشم می بینیم، به گوش می شنویم و با دل درک می کنیم. واقعیت همین است که برای خوشبختی و سعادت همیشه دلیلی موجه لازم است و نمی توان ساعت 6 صبح چشم گشود و بی دلیل به این خالی تکراری لبخند زد و گفت: " آه ! من بی نهایت خوشبختم" باید واقع بین بود و از این دنیای فانتزی بیرون پرید. باید دلیل سعادت را به این تکراری بزرگ کشانید و اگرنه بی این دلایل تکرارنشدنی، به قول شاملو سعادت تنها اتفاقی ست بر حسب تصادف ! راه درازی را تا اینجا آمده ام. پستی و بلندی هایی که برایم پیش آمد، آنچه رد کردم و آنچه مرا گیر انداخت. همه ی اینها را فقط خودم می دانم. لحظاتی که در سختی مثل سگهای پیر به هار هار افتادم و نفسم در نمی آمد یا روزهایی که خوش خشک گذراندم. تنها خودم می توانم بگویم چقدر عمر بر من گذشته است. چقدر در تکان های شدید حوادث، تکیده یا چقدر ماهرتر شده ام. اینها را هیچکس نمی تواند بفهمد. تنها ذات طبیعت و خود واقعی ام می بیند و می فهمد. گوشه ی می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را.... و صدای شکستن را... نمی دانم من کدام امید را ناامید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم... که این چنین دلتنگم با اتود می نویسم . ورقها بی آنکه بفهمم چه نوشتم و یا بیاد بیاورم چه نوشتم سیاه می شوند . چیزی ته حلقم وول می خورد . احساس می کنم گوشت خورده ام . احساس می کنم ... احساس می کنم ... دستهایم می لرزند . دستهام را قایم می کنم -سلام یاسمن خانم خوبی؟؟ یاسمن:سلام با یه لبخند مصنوعی بر میگردی میگی خوبم( باور نکن ) حالم خرابه! همین کافیه! برام دعا کنین!! من زنده ام...
می شود این شیشه ی پر از زهر تکرار را یا سر کشید و دیگر هیچ اندیشه ی آزار دهنده ای به خویش راه نداد و یا آنرا شکست و یکبار برای همیشه، اندیشه های خام درگیر در ذهن و رویاهای مانده در گوشه های دل را رها کرد!
ادامه مطلب
Hellooooo BABY , Happy new yearrrrrrrrrr !
- uh – oh – Hi
Hiiii , Happy 2012 Baaaaaabe ,
- uh well , thank you !
Baby did I wake u ?
- well , no – yes – it`s okk !
aha , okey ,mmmmm well get back to sleep though .
..
Better DAYS baby , Better days
- thank you , you too .
bye
- bye
موهای تن عروسکم می ریزه . حالا همه می دونن دیشب با عروسکم خوابیدم .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
هیچ جا به اندازه ی این دانشگاه لعنتی توان این را ندارد که چهره ای من را طوری کند که در مسیر برگشت آدمها با ترحم نگاهم کنند و فکر کنند که تازه خبر مرگ عزیزی را شنیده ام....
هی می نشینی با خودت فکر می کنی.ظهر که به سمت دانشگاه می رفتی این شکلی نبودی؟کمی مشغله ی فکری داشتی؟و نهایتا نگران چند تحقیق و امتحانات بودی.اینها که چهره ی آدم را این شکلی نمی کند و هی به عقب بر می گردی و مثل شرلوک هلمز دنبال سرنخ می گردی که از کی این شکلی شدی...
می دانی هم این سرمای پاییزی هم آدم را این شکلی نمی کند...هوای بهاری در اهواز _آلوده ترین شهر دنیا_و همین طور به تجسس ات ادامه می دهی بلکه به کسی چیزی حرفی گفته ی شنیده ی برسی که اینهمه غم روی دلت گذاشته....
| Design By : Night Melody |



